تبليغاتX
سلام

سلام

سلام نامی است از نامهای خداوند...

وسيله نقليه اي كه جاي كرايه انگشت دست مي گيرد!!!


روستانشياني محروم در استان كهگيلويه و بويراحمد براي خروج از روستا مجبورند از رودخانه اي كه بين جاده و محل زندگيشان واقع شده با "گرگر" عبور كنند. گرگر تا به حال انگشت دست اعضاي چندين خانواده روستايي را قطع كرده است.

به گزارش خبرگزاري مهر، اهالي روستاي "گاودانه عليرضا" در يكي از دور افتاده ترين روستاهاي شهرستان كهگيلويه در استان كهگيلويه و بويراحمد بايد براي خريد از مغازه اي كه آن طرف رودخانه است و يا رفتن به محل كار و مدرسه هر روز سوار وسيله اي به نام گرگر يا جره كه شبيه به تله كابين دستي است بشوند. از رودخانه عريض مارون عبور كنند و دوباره به محل زندگي شان برگردند. اما كرايه و بهاي اين جا به جايي انگشتان دست است. يك بند، دو بند، يك انگشت و يا سه انگشت. فرقي نمي كند گاهي حتي جان يك روستايي بيشترين كرايه گرگر در سالهاي گذشته بوده است.

گرگر، سلطان قدرتمند و بي رحم روستاي گاودانه يك نيمكت آهني است كه به وسيله سيم محكمي دو طرف رودخانه مارون را به يكديگر متصل مي كند. بايد هر قرباني براي رفتن از روستا به جاده روي اين وسيله بنشيند و سيم را براي حركت گرگر به سمت چرخهاي دو طرف آن هدايت كند. در بيشتر مواقع انگشت دست قرباني زير چرخ گرگر مي رود و انگشتش را قطع مي كند.

با انگشت نداشته اش به آينده اشاره مي كند

با انگشت نداشته اش به گرگر اشاره مي كند. شهرام تازه 11 ساله شده بود كه پدرش قول داد اينبار كه از دهدشت برگشت يك خودنويس برايش بخرد. وقتي شنيد پدر نزديك است دوان دوان به سمت رودخانه رفت. سوار نيمكت شد، دستش را روي سيم گرفت و آن را به جهت مخالف حركت نيمكت كشيد. همه هوش و حواسش پي خودنويسي بود كه در دستان پدر و زير نور خورشيد گرم گاودانه مي درخشيد. با صداي بلند خوشامد گفت. مي خواست هر چه زودتر از رودخانه بگذرد داشت نزديك مي شد كه ناگهان چيزي در دل پدر شكست و هري پايين ريخت.

صداي شهرام بود كه داد مي زد. فريادش خوشامد نبود، از درد بود. از درد انگشتي كه لاي دندانه هاي چرخ گرگر مانده بود. از درد دردي كه ديگر نمي توانست خودنويس را در دست بگيرد.

مدتهاست شهرام خودنويسش را روي تاقچه خانه گذاشته و نگاهش مي كند. چون ديگر تكيه گاهي براي نگه داشتنش در دست ندارد و پدر غصه اين را مي خورد كه وقتي شهرام بزرگ شد به نگاه سنگين مردم چه جوابي مي دهد.

 

دانش آموزاني كه انگشتي براي نگهداشتن مداد ندارند

با انگشت نداشته اش تله كابين را نشانه مي رود. " از گرگر بدم مي آيد. دلم مي خواهد زير پا خردش كنم. مجبوريم با زهرا و فرخ و بقيه بچه ها به مدرسه روستاي قلعه گل برويم. نمي شود كه هر روز يك بزرگتر بيايد و ما را برساند آن طرف رودخانه. مگر كار يك روز و يكبار است؟!"

دانش آموزان روستاي گاودانه مدرسه ندارند. بايد مسير خانه تا رودخانه، رودخانه تا جاده و جاده تا روستاي قلعه گل را پياده بروند تا به مدرسه برسند. مريم يكي از آنهاست. همين چند وقت پيش انگشتش لاي جره گير كرد. دكتر ارتوپد بيمارستان امام خميني مجبور شد آن را قطع كند. انگشتي كه با آن مي نوشت را روي دامن سياهش مي گيرد و آينده اش را نشانه مي رود.

مريم يكي از دانش آموزان مدرسه شهيد زمان در نزديكي روستاي گاودانه است. هر از گاهي كه يكي از بچه ها به مدرسه نمي رفت مدير مدرسه شهيد زمان روستاي قلعه گل پيگير مي شد كه چه اتفاقي براي آن دانش آموز افتاده است. غلامرضا روانگرد مي گويد: "وقتي متوجه شدم كه بچه ها با چه مشقتي به مدرسه مي آيند و در راه عبور از رودخانه چه آسيبي به آنها وارد مي شود؛ نامه اي به آموزش و پرورش نوشتم و گزارش دادم."

نامه نگاري هاي روانگرد چند ماهي است كه در راهروهاي اداري گير كرده و سرنوشت نامعلومي دارد. 

 

اولين انگشت جلوي چشم مسئولان استان قطع شد

سالها پيش مردان و زنان روستاي گاودانه كيسه هاي بزرگ شن را به شكم مي بستند و شناكنان براي انجام كارهاي روزانه، خود را به آن طرف رودخانه مي رساندند. خيلي‌ها از جريان تند آب و خروش رود مي ترسيدند و حاضر نبودند از روستا بيرون بيايند. خيلي هاي ديگر طاقتشان براي بردن ديگران به آن طرف رودخانه طاق شده بود و بسياري ديگر را رودخانه مارون در خود غرق و خانواده هايي را يتيم كرد.

 بعضي ها هنوز منتظرند تا رودخانه پدرشان، فرزندشان يا مادرشان را به روستا برگرداند. اما پنج سال پيش كه مسئولان و اهالي روستاي گاودانه، گرگر را افتتاح كردند، همه از اينكه ديگر در رودخانه قرباني نمي دهند خوشحال بودند. اما هنوز مراسم افتتاحيه تمام نشده بود كه اوج شادي مردم روستا را فرياد پيرمردي به هم زد. انگشتان دست پيرمردي كه مي خواست اولين مسافر گرگر يا همان جره باشد زير چرخ آن له شده بود.

او را به بيمارستان بردند تا دكترها به خاطر پيگيري مسئولاني كه آن روز در روستاي گاودانه جمع شده بودند، انگشت افتاده اش را پيوند بزنند. آن روز كسي نمي دانست فردا كدام زن، مرد يا كودكي ناله فغان سر مي دهد. آن روز كسي نمي دانست مسئولان استان ديگر هيچ وقت به گاودانه سر نمي زنند تا شاهد بلايي باشند كه به سرشان آمده است. 

پيرمرد انگشت بي حسش را به گرگر نشانه مي رود و به ياد روز افتتاحيه مي افتد و مي گويد: "ما در زمينهاي مردم كشاورزي مي كنيم. همه جا گلستان شد اما اينجا هنوز محروم مانده است."

محمد كوثري كه مدتي براي تحصيل به دهدشت رفته بود، مي گويد:" گرگر وسيله بهتري نسبت به كيسه هاي شن است. آن زمان آدمها جانشان را از دست مي دادند اما حالا فقط دستشان ناقص مي شود! اما زماني كه آب رودخانه مارون زياد است و طغيان مي كند، راه ارتباطي مردم روستا هم با تنها جاده دسترسي به شهر و روستاهاي ديگر قطع مي شود."

شكرعلي يكي از اهالي روستاي گاودانه مي گويد:" مردان هر روز براي كار در كانالهاي آبكشي دهدشت يا كارگري در روستاها و شهرهاي اطراف بايد از روستا بيرون بيايند. زنان و كودكان هم بايد براي تهيه لوازم مورد نيازشان سوار جره يا همان گرگر شوند."

پيرزن روستا هم به ميان حرف اهالي روستا مي آيد و مي گويد:" ما روستاييان، محروم هستيم. به خاطر همين هيچ كس توجهي به ما نمي كند. در حالي كه همه مردهاي روستايمان در زمان جنگ از كشور دفاع كردند. اما امروز كسي ما را نمي شناسد."

روز علي خوشه بردار 27 ماه جبهه بوده و شيميايي است. به همين خاطر هميشه سفيدي چشمانش قرمز است. او مي گويد:" ما مي خواهيم مثل برخي مواقع كه براي همه اهميت پيدا مي كنيم رسيدگي به مشكلاتمان هم براي مسئولان مهم باشد.

زن روستايي ديگري از مهاجرت خانواده ها از روستاي گاودانه به شهرها مي گويد. "بعد از اينكه تعداد تلفات روستاييان با وسيله جره زياد شد كساني كه توانايي مالي بهتري داشتند از روستا رفتند. اما ما فقير هستيم. چيزي نداريم كه بفروشيم و در جاي ديگري زندگي كنيم. شغل ما كشاورزي و دامداري است. اگر همين هم نباشد كه ... . "

لا به لاي بغض زنان روستا، پيرزني كه گرگر انگشتش را زخمي كرده مي گويد: "پسر يكي از خانواده هايي كه از روستا رفته اند مي خواست اسباب خانه شان را با گرگر حمل كند كه روي سنگ كنار رودخانه مي افتد و درجا ضربه مغزي مي شود."

نزديكترين مسير عبور از رودخانه، پل روستاي كلات است كه بايد از گاودانه تا آنجا يك ساعت پياده روي كرد. اكبر مرد ميان سالي است كه با انگشت نداشته اش به گرگر اشاره مي كند و مي گويد:" اين قرقره زن و مرد، پير و جوان، غريبه و آشنا نمي شناسد. سال گذشته غريبه اي به روستا آمد. موقع برگشت، سه بند از انگشتانش را رودخانه با خود برد!"

 كشاورز، يكي از اعضاي شوراي روستاي گاودانه جمعيت روستا را حدود 30 خانوار عنوان كرده و مي گويد: " غير از گاودانه راه ارتباطي دو روستاي كوچك ديگر به نام "دره ني" و "چم رود" هم  گرگر است كه اگر آمار تلفات و صدمات آنها را هم حساب كنيم بيشتر از تلفات روستاييان گاودانه مي شود. "

روز به روز به تعداد قربانيان اضافه مي شود

كشاورز تعداد آسيب ديدگان از گرگر (جره) را نمي داند اما مي تواند نام حدود سي نفر از قربانيان اين وسيله ارتباطي را به زبان بياورد و ادامه بدهد كه "بسياري از افرادي كه انگشت ندارند حاضر نيستند در جمع حاضر شوند به خاطر همين نمي دانيم دقيقا چند نفر از ساكنان اين سه روستا قرباني شده اند. اما مي دانم كه روز به روز به تعداد آنها اضافه مي شود."

او از پيگيري هاي شوراي روستا و نامه نگاري ها به فرمانداري و استانداري مي گويد و ادامه مي دهد:" به همه جا اعتراض كرديم. چند نفر از فرمانداري و بخشداري آمدند و قولهايي دادند. سه سال پيش هم جاده درست كردند و رفتند. اما نتيجه اي نداشت."

كشاورز مي گويد: "چند وقت پيش اداره راه و ترابري برآورد كرد كه ساختن پل روي رودخانه مارون 50 ميليون تومان هزينه لازم دارد. در حالي كه طول پل بايد صد متر باشد تا در زمان طغيان رودخانه بتوان از روي آن عبور كرد. "

كوثري يكي ديگر از اهالي روستا معتقد است، برآورد هزينه اداره راه و ترابري براي ساخت پل بسيار كم است. هرچند كه مي دانيم همين كار را هم نمي كنند چون مسئولان استان فقط بلدند وعده دهند.    

 

روستاييان: انگشت نداريم

مارون رودخانه بزرگي است كه تا اهواز مي خروشد. ساختن يك پل روي اين رودخانه كه زمستانها طغيان مي كند كار روستاييان نيست. اهالي گاودانه به همراه شوراي روستا بارها و بارها به سازمانهاي مختلف نامه نگاري كرده اند. اما نتيجه اي نگرفته اند. كوثري مي گويد: "بچه ها را با مدارك پزشكي شان پيش مسئولان عالي رتبه استان برديم تا عمق فاجعه را ببينند اما نديدند!"

اهالي گاودانه بيشترين و تنهاترين مشكلشان را قلع و قمع شدن دستانشان مي دانند و ساختن يك پل. اما آب مصرفي 50 خانوار گاودانه سفيد و غيرقابل شرب است. گاز مصرفي شان كپسولهايي است كه بايد از روستاهاي اطراف پر شود. مدرسه، درمانگاه، داروخانه، مغازه و ... ندارند اما نمي گويند هيچ نداريم. فقط مي گويند انگشت نداريم. پل نداريم. 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:3  توسط مسعود  | 

الفباي زندگي

الف
اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب
بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ
پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت
تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث
ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج
جسارت برای ادامه زیستن

چ
چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح
حق شناسی برای تزكیه نفس

خ
خودداری برای تمرین استقامت

د
دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ
ذكر گویی برای اخلاص عمل

ر
رضایت مندی برای احساس شعف

ز
زیركی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ
ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها

س
سخاوت برای گشایش كارها

ش
شایستگی برای لبریز شدن در اوج
 

ص
صداقت برای بقای دوستی

ض
ضمانت برای پایبندی به عهد


ط
طاقت برای تحمل شكست

ظ
ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع
عطوفت برای غنچه نشكفته باورها

غ
غیرت برای بقای انسانیت

ف
فداكاری برای قلب های دردمند

ق
قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ك
كرامت برای نگاهی از سر عشق

گ
گذشت برای پالایش احساس

ل
لیاقت برای تحقق امیدها

م
محبت برای نگاه معصوم یك كودك

ن
نكته بینی برای دیدن نادیده ها

و
واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی

ه
هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی
یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 13:48  توسط مسعود  | 

مرد خوشبخت!!!

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:56  توسط مسعود  | 

عشق مادر!!!

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 16:54  توسط مسعود  | 

پند سقراط ! ...

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست.
علت ناراحتیش را پرسید ، پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:....
"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:10  توسط مسعود  | 

قهر گنجشك با خدا!!!

گنجشك با خدا قهر بود

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم

که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب

به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه

بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:8  توسط مسعود  | 

گفتگو با خدا!!!

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید

خدا لبخند زد !
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد :

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوندعجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعدحسرت دوران کودکی را می خورند.اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن
پول می کنندو بعدپولشان را خرج حفظ سلامتی می کننداینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش می کنندآنچنان که دیگر نه در حال زندگی میکنندنه در آینده
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مردو آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم بعد پرسیدم به عنوان خالق انسانهامی خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرداما می توان محبوب دیگران شدیاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنندیاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داردبلکه کسی است که نیاز کمتری داردیاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابدبا بخشیدن بخشش یاد بگیرندیاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کننداما آن را متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشندبلکه خودشان هم باید خود را ببخشندو یاد بگیرند

 که من اینجا هستم

همیشه همیشه همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:11  توسط مسعود  | 

ماجرای عبرت آموز شوهرو سوغات همسر!!!

روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه...زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟

"مرد می‌خنده و می‌گه:یه دختر ایتالیایی!"

زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره.... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش وبهش می‌گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟


"... زن:"کدوم
سوغاتی؟ "... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!"... زن جواب می‌ده: "آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر!"

نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون‌ها به طرزوحشتناکی باهوش هستن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:8  توسط مسعود  | 

امشب به آسمان نگاه كن ...

گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو کن. شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد.

 چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد. زیرا فراموش‌ کرده‌ بودم‌ حیاط‌

خلوت‌ دلم‌ را جارو کنم. گفتند: چله‌نشینی‌ کن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت.

 شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ کوچک‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما

هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم. زیرا از یاد برده‌ بودم‌ که‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر

 کرده‌ام.

گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است. پرنیان‌ دلت‌ را واکن

‌ تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراکنده‌ شود.

چنین‌ کردم، بوی‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بی‌آن‌ که‌ باخبر باشم، شیطان‌ از

 دلم‌ چهل‌ تکه‌ای‌ برای‌ خودش‌ دوخته‌ است.

به‌ اینجا که‌ می‌رسم، ناامید می‌شوم، آن‌قدر که‌ می‌خواهم‌ همة‌ سرازیری‌ جهنم‌ را

 یکریز بدوم. اما فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد و می‌گوید: هنوز فرصت‌ هست، به‌

 آسمان‌ نگاه‌ کن. خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ که‌ هر چراغش‌ دلی‌ است.

 دلت‌ را روشن‌ کن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی. فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌دهد و

 می‌رود.

 


راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:6  توسط مسعود  | 

او هميشه با ماست!!!

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیا درخت سرخس  و  بامبو را می بینی ؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور  ‏و  غذای كافی دادم.  دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را  فرا ‏گرفت  اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای  به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو  نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه  بامبو  را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم  همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

گفت:تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 14:20  توسط مسعود  |